شهر باران


کوچه های پیچ در پیچ و ساختمان های که فضای کوچه را در خود حبس کرده اند و بارانی که زمین را پوشانده تا به نمایان شدن قطرات باران کمک کند و یک پنجره که بازش میکنی و یک نخ را به آتش میکشی و درذهنت سعی میکنی با کلمات بازی کنی تا زیبایی آن لحظه را با جملات به تسخیر در آوری.محیط مناسبی است برای فارق شدن از افکار آزار دهنده , از فکر کرن به کشته شدن مردم در جنگ های بی پایان از زجه زدن های یک مادر و بی تفاوتی دولتمردان

محمدرضا

اين تنهايست كه مي ماند


تنهايي انسانها ميل خودشان است. در مورد انسان هاي مينويسم كه بسيار تنها هستند همانهاي كه آدمهاي خوشحالي به نظر ميرسند، دوستان زيادي هم دارند ولي ساعت ١٢ شب به بعد در دلشان هيچكس را ندارند. همانهاي كه مفرح بي درد هستند و باور كردن خيلي چيزها برايشان سخت است همانهايي كه تند و تند به بن بست مي خورند آنهايي كه اعتماد بنفسشان با مقدار اكسيژن موجود در كره ي ماه برابري ميكند،همانهايي كه بهترين لحظاتشان با پك زدن به نخ صاحب مرده شروع ميشود و با احساس سوزش ميان دو انگشتشان به خود ميگويند كاش اين يكي حداقل كمي طولاني تر بود، بعدش هم به اين سوال در ذهنشان به وجود می آید كه يكي ديگر روشن كنند يا نه!؟
اين دسته از آدمهاي تنها خيلي ابله هستند يا شايد هم اسمارت باشند؟در هر صورت،آنها گاهي اوقات از اينكه تنها هستند احساس غرور خفشان ميكند.
شايد اين احساس تنها حسي باشد كه آنها دارند!شايد هم تنها حسشان پوچي باشد.شايد

پ.ن : این پست برای یکی دو هفته پیش میباشد ولی به دلیل وجود درگیریی کوچک در ذهن نویسنده مبنی بر انتشار یا عدم انتشارش , کمی طول کشید تا در خدمت شما قرار گیرد.

البته مهم هم نبود بگم

محمدرضا

نور قرمز


Red Lights

داستان یک مرد که ادعا میکند قدرت ماورائی دارد و زنی که به دنبال این است تا به دنیا ثابت کند که قدرتی که توضیح علمی نداشته باشد وجود ندارد جوانی هم وی را در این راه یاری میدهد. بعد از سال ها سیمون سیلور به صحنه باز میگردد و تام میخواهد که مارگارت برای فاش کردن حقه های او دست به کار شود مارگارت مخالفت میکند تام به تنهایی اقدام می کند اما مارگارت از این می ترسد که تام هم مغلوب تبلیغات و قدرت بیان سیمون شود زیرا این قدرت باعث شده بود مارگارت سالها پیش در یک مناظره برای لحظه ای به عقاید خود شک کند . همین شک او را دچار عذاب وجدانی کرده بود که تا لحظه ی مرگ همراهی اش می کرد

در ابتدای فیلم تام فقط یک دستیار عادی به نظر می آید ولی از اواسط فیلم بعد از مرگ مارگارت نقش وی پر رنگ تر میشود , وقتی مارگارت میمیرد,تام تمام انرژی خود را برای رسوایی سیمون سیلور به کار میبرد و بعد از کلی دردسر در راه جنگیدن با سیلور میفهمد که خودش نور قرمزی دارد که امثال سیمون با ادعای داشتنش مردم را فریب میدهند.

نکته ای که در این فیلم من را تحت تاثیر قرار داد ترسیدن سیمون از قدرت تام بود. او که بیشتر از 3 دهه ادعا میکرد قدرتی ماورائی دارد , در لحظه ی مقابله با تام ترس تمام وجودش را گرفت و از او پرسید که چطور اینکار را کرده است؟وقتی تام میان حضار سکه ای به او داد و او را حقه باز خطاب کرد دیگر هیچ مدرکی لازم نبود تا ثابت شود او حقه باز است سیمون خودش در آن لحظه به وجود نیروی ماورائی شک کرده بود و این همان شکی بود که مارگارت را سالها پیش دچار اشتباه کرده بود و او را از گود بیرون انداخته بود

محمدرضا

ستار


مثل اینکه وقتی دلیلی برای نوشتن پیدا نمیکنم مه و خورشید و فلک دست بر دست هم میدهند تا دل صاحب مرده را بخراشند تا جوهر از خون دل روی کاغذ نقش ببندد . دلیل اینهمه ترس را نمی دانم ؟ از چه میترسید و از چه چیزی فرار میکنید با شکنجه و اعدام دنبال چه هستید شاید مملکت آنقدر بی درو پیکر شده که بسیاری از این جنایت ها برای خود شیرینی رخ میدهد. اگر خدایی وجود دارد لعنت همان خدا برای شما باز کم خواهد بود باشد روزی که در همین دنیا باهم تسویه حساب کنیم

محمدرضا

قاتل


شاید یک روز قاتل زنجیره ای شدم شاید یک روز این عقیده که هر کسی متفاوت می اندیشد و اندیشه های او اگر چه در نزد من غیر قابل قبول باشد باید به آنها احترام بگذارم را فراموش کردم و قاتل شدم شاید برای آن روز کمی اعتماد به نفس نیاز دارم تا کارد یا هفت تیری در دست بگیرم و آنهایی که در خفا ظلم میکنند و پشت پرچم دین پنهان میشوند را به قتل برسانم تا آن روز سعی میکنم گلیم خود را از آب بیرون بکشم و راه خود را از مردمی که به دنبال سرنوشتشان نیستند جدا کنم ولی اگر گلیمم سنگین تر از آنی بود که نشود بیرونش کشید و درگیر نشد یک هفت تیر می خرم و قاتل زنجیره ای می شوم تا حداقل راه را برای آیندگان هموار کنم

محمدرضا