شرف سگ


سگی آمد از کنارم رد شد رفت زیر درختی دراز کشید سرش را به عقب داد و روی سنگی که پشتش بود گذاشت،چشمانش را بست و مرد.جلو رفتم صدایش کردم بیدار نشد،تکانش دادم بیدار نشد،بلف زد پاشو ببین کی آمده ملاقاتت!؟ باز حرکتی از وی ندیدم تازه دریافته بودم که مرده است.پشتم را به سگ کردم سیگاری که هنگام رد شدن سگ از کنارم به لب گرفته بودم و تا آن لحظه برقرار بود را آتش زدم و زیر لب در حالتی که سیگار نمیگذاشت درست تلفظ کنم حرفم را زدم.دستی به شانه ام زد،پرسید چی کس میگی بزرگوار؟برگشتم و با روح آقای سگ مواجه شدم.سیگار را از لبم به زحمت کندم و در جواب گفتم:عرض کردم «خدایا چرا؟» آقای سگ فرمود بسی الاغی که نمیدانی  اگر خدا جواب سوالت را داشت هیچگاه منی که سگم شرف دارد به خیلی ها و در این شرایط سرم را بر سنگ نهاده و میمیرم در قالب سگ نمی آفرید.باید گاندی میشدم و خار قدرت را داگی استایل مینمودم

پس از شنیدن این سخنان سیگارم را که نیمی بیشتر نداشت را کشیدم و به سمت هرجایی جز آنجا قدم زدم.

محمدرضا