شهر باران


کوچه های پیچ در پیچ و ساختمان های که فضای کوچه را در خود حبس کرده اند و بارانی که زمین را پوشانده تا به نمایان شدن قطرات باران کمک کند و یک پنجره که بازش میکنی و یک نخ را به آتش میکشی و درذهنت سعی میکنی با کلمات بازی کنی تا زیبایی آن لحظه را با جملات به تسخیر در آوری.محیط مناسبی است برای فارق شدن از افکار آزار دهنده , از فکر کرن به کشته شدن مردم در جنگ های بی پایان از زجه زدن های یک مادر و بی تفاوتی دولتمردان

محمدرضا

تنگ


بمب های که می بارد و سربازی های که تعداد فشنگ هایشان را کمتر و کمتر میکند کودکی که در آغوش مادرش است و در گوشه  دیوار در خرابه ای که روزی سر پناه شان بوده درمیان صدای بمب ها و تیرهای که گوش ها را کر میکند به ضربان قلب مادرش  گوش میدهد کیلومترها آن طرف تر در آن سوی مرزها دخترانی که به مدرسه میروند برای چندمین بار مسموم میشوند تا شاید از هدفشان کوتاه بیایند . دنیا را بدی ها احاطه کرده و ما در حالی که با مشکلات خود دسته و پنجه نرم میکنیم منتظر یک روز خوب هستیم , انتظار و صبر تای کی؟

پ.ن:شاید نیاز به کمی تنگ بودند داریم.

محمدرضا